گفتم ,خوبه ,صدای ,میشه ,آدما ,عادی ,عادی میشه ,سابقه نداشت


ایستاده بودم یه گوشه ی راهروی پر رفت و آمد اتاق عمل، گوشی به دست!

یه بوق، دو بوق، سه بوق...

برنمیداشت!

یه بار، دو بار، سه بار...

برنمیداشت!

سابقه نداشت جواب تلفنمو نده، سابقه نداشت بی خبر بمونم ازش، دلم شور می زد، شورِ نبودنشو، می دونستم حسم بیخودی نیست...

تکیه دادم به دیوار و زیر لب آیت الکرسی خوندم و فوت کردم رو به فضای خالی رو به روم، خدا حتما هواشو داره به خاطر من، تموم که شد صدای زنگ گوشیم بلند شد، به ثانیه نکشیده جواب دادم، خودش بود لابد

"جانم ؟!"

صدای زنونه ی پشت خط ته مونده ی انرژیمو گرفت

" میگم ببین! نگران نشیا، ولی یه تُک پا بیا تا اورژانس، یکی از آشناهاتو آوردن اینجا، حالش خوبه ها بخدا، ولی خودت باشی کنارش بهتره! "

بند دلم پاره شد، خودشه، ولی اورژانس آخه؟!

 دستمو گرفتم به دیوار و به زحمت رو به آدم پشت گوشی گفتم:

"میام!"

پاهام دوباره جون گرفتن انگار، کنده شدم از جا و راه افتادم سمت پله ها...

یکی پرسید

" رنگ روت چرا پریده دختر؟! کجا داری میری با این وضعت؟! "

کی بود؟! نمیدونستم! حواس پرت گفتم:

" توی اورژانسه! "

دوباره راهمو کشیدمو پله ها رو دو تا یکی کردم و مُردم و زنده شدم تا رسیدم طبقه ی همکف که اورژانس بود، کسی دستمو گرفت

" یا خدا! حال و روزشو ببینا! گفتم بهت که چیزیش نیست پشت گوشی! این چه وضعیه دختره ی دیوونه؟! "

دستمو از دستش کشیدم بیرون و با التماس گفتم:

" فقط بگو کجاست، خواهش می کنم! "

با دست اشاره کرد به یکی از تختا

"خودش گفت زنگ بزنم بهت که مبادا از کس دیگه ای و جور بدی بشنوی و کار بدی دستمون!"

خودمو رسوندم به تخت و پرده ی سفیدِ دورشو با ترس زدم کنار، نشسته بود لبه ی تخت، تا چشمم بهش افتاد بغضم شکست، تا چشمش بهم افتاد نگاهش مهربون شد، سریع گفت:

" چیزیم نیست به خدا نفس! "

ولی من نگاهم به خراشای صورتش بود که پرستار داشت براش ضدعفونیشون می کرد، رد نگاهمو گرفت و با احتیاط دست کشید کنار زخماش

" یه تصادف جزئی بود، فقط چند تا خراشه، باور کن! "

پرستاره خندید

" حال مجنونت خوبه لیلی خانوم، شستشوی زخماشم تموم شد، فقط نگران حال دلبرش بود که اونم رفع شد الحمدلله! "

مگه آروم می شد دلم با این حرفا؟!

رفتم نزدیک تر، نمی‌شد بغلش کنم، بدتر از اینم میشد مگه توی اون لحظه؟! دست کشید به اشکام، دستشو گرفتم بین دستام، زمزمه کردم:

" خوبی دورت بگردم؟! "

اخماشو کشید توی هم

" صدبار گفتم نگو اینو، فقط من حق دارم دورت بگردم! حالمم خوبه اگه با اشکات نکشی منو! "

سعی کردم جلوی گریه هامو بگیرم

" همه چی خوبه بچه ها؟! "

صدای استاد بود، کنارشم دوستام بودن، لبخند زدم زورکی

" بله استاد! "

اومدن نزدیک تر

" خب حال این شازده که از همه مون بهتره، فقط داشته ناز می کرده برای دختر عاشقمون! "

اشاره کرد به من

" ولی تو الانه که از حال بری، دخترا زود فشارشو بگیرین و یه سرمم براش وصل کنین که مریض اصلیو پیدا کردم! "

بی رمق خندیدم با خنده ش

یکی از دخترا گفت:

" استاد شما که میگفتین کم کم همه چی عادی میشه براتون، حتی مرگ آدما! اما شما ببین بعد چند سال تجربه حال و روز رفیق مارو به خاطر دوتا خراش ساده؟! "

دوباره صدای خنده بلند شد

" آره دخترم، گفتم؛ هنوزم میگم...

ولی یادم رفت براش تبصره بذارم، همه چی عادی میشه برای آدما مگه این که پای عشق درمیون باشه!"


منبع اصلی مطلب : دل نوشته
برچسب ها : گفتم ,خوبه ,صدای ,میشه ,آدما ,عادی ,عادی میشه ,سابقه نداشت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : همه چی برا آدما عادی میشه مگه اینکه پای عشق در میون باشه...